دنیای من ...این نیز بگذرد...

یادداشت 109
نویسنده : جیگیلی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٩
 

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی

چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟

ببین! سراغ مرا هیچ کس نمی گیرد

مگر که نیمه شبی,غصه ای,غمی,چیزی

تو هم که می رسی و با نگاه پر شورت

نمک به تازه ترین زخمها می ریزی

بخند!باز شبیه همیشه با طعنه

بگو:که آه!عجب غصه ی غم انگیزی

بگو که قصد نداری اذیتم بکنی

بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

ولی... ببین خودمانیم مثل هر دفعه

چرا به قهر,تو از جات بر نمیخیزی؟

نشسته ای که چه؟یعنی دلت شکست؟همین!

ببینمت....ولی انگار اشک می ریزی

عزیز گریه نکن ,من که اولش گفتم:

تو از نجابت صدها بهار لبریزی