دنیای من ...این نیز بگذرد...

یادداشت 146
نویسنده : جیگیلی - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۳
 

مادر به پسرش گفت :این بار نرو 

پسر گفت:میرم اما قول میدم زود برگردم واسه عروسیم

مادر پسرش را روانه ی جبهه کرد و قرار شد تا سه شنبه ی هفته ای که پنج شنبه مراسم عروسیش بود برگردد

.

.

.

.

سه شنبه خبر آوردن که پسر زخمی شده بیاید بیمارستان...خانواده سراسیمه به بیمارستان رفتند

پسر در اتاق عمل بود.مادرش اشک میریخت.پدرش.همسرش خواهر و برادرانش.

وسایل و لوازم عروسی آماده بود

اما داماد هنوز آماده نبود...

پنج شنبه پسر لباس سفید پوشید و غسال حمام دامادیش داد.عروس لباس سفید پوشید و شیون میکرد

مادر صورتش را خراشید

عروس داماد را بغل کرد

پدر داماد را در خانه ابدی جای داد.

 

پ.ن:قصه نبود.واقعی بود  داماد داییم بود

مادربزرگ یک ماهه و نیمه سکته کرده و نمیتونه غذا بخوره اگه لوله ی توی گلوش رو در بیارن .نمیتونه حرف بزنه و نه میتونه بدنش رو تکون بده.

فقط نگاه میکنه...تنها نگاه